اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

860

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

باشد همه چيزها بايد كه نامخلوق باشد . از بهر آنكه همچنان‌كه روح از امر وى است و آن امر تكوين است كه گفت : كن فيكون ؛ از عرش تا ثرى و از ازل تا ابد همه محدثات را صفت همين است . كن فيكون . و همه محدث‌اند و قديم نه‌اند . محال باشد كه روح قديم باشد و محدث نباشد . و اما آنكه گفت : « و انما صار الحى حيا بقوله كن حيا » . اين نيز هم باطل است ، چه اگر بدين صفت اين نشايد گفتن ديگر صفت هم نشايد گفتن ، تا قائلى چنين گويد : « و انما صار الذكر ذكرا لقوله كن ذكرا لا بمعنى فى الذكر و انما صارت الانثى انثى لقوله كن انثى لا بانوثة فيها » . و ديگر صفات را هم بر اين برانند . و چون اين باطل است اين نيز هم باطل است . و اما آنكه گفت : « و ليس الروح معنى فى الجسد » اين نيز هم خطا است ؛ از بهر آنكه اگر سر روح اندر جسد معنى نبودى اولاتر نبودى اين جسد به حيات از آن ديگر . پس چون جسد را حى خواندند و آن ديگر را نخواندند درست شد كه اينجا زيادت معنى اين است كه اينجا نيست . تا اين اولاتر آمد به نام حى از آن ديگر . همچنان‌كه يكى را متحرك خواندند و آن ديگر را نخواندند . درست شود كه اينجا زيادت معنى است ؛ و آن حركت است . تا اين اولاتر آمد به نام متحركى از آن ديگر ؛ و ديگر صفات هم بر اين قياس . و اگر روا باشد كه كسى گويد « ليس الروح معنى فى الجسد » ، ديگرى را رسد كه گويد : ليس الحركة معنى فى الجسد ، و نوم و يقظت و سكون و بصر و عمى و ديگر صفات هم بر اين برانند . اندر عالم هيچ ذات را صفات نماند ؛ و چون اين باطل است باتفاق همه خلق درست شد كه آن باطل است . و اما جمله جواب آن است كه بسيار خلق مر اين طايفه را ضال خواندند و به كفر ايشان گوايى دادند از بهر مسألهء روح ؛ و گفتند ايشان روح قديم گويند . و ترسايان بر اين مسئله راه يافتند و گفتند طايفه‌اى از ملت اسلام با ما ياراند بدان كه روح قديم است . و اين شنعتى گشت بر اين طايفه ، و هيچ كس از اين طايفه اين نگفتند جز